زندگی اشرافی!!!!

يك روز كه در منزل مقام معظم رهبري در خدمت ايشان بودم بحث ما قدري به طول انجاميد و نزديك مغرب شد. پس از اقامه نماز در محضر ايشان، معظم له رو به من كردند و فرمودند: آقا رحيم! شام را مهمان ما باشيد. بنده در عين حال كه اين را توفيقي مي دانستم، خدمتشان عرض كردم: اسباب زحمت مي شود. مقام معظم رهبري فرمودند: نه! بمانيد هر چه هست با هم مي خوريم. وقتي سفره را پهن كردند و شام را آوردند، ديدم غذاي ايشان و خانواده شان چيزي جز املت ساده نيست. من نيز بر آن سفره مهمان بودم و مقداري از همان غذاي ساده را خوردم.

راوی: سردار سرلشكر رحيم صفوي (فرمانده كل سپاه)

وزیر بی وزارتخانه


ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر (چمران) رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»

کت و شلوار عید

انگار نه انگار که شب عيد بود. او در عالم ديگري سير مي‌کرد. مادرم لباسي را که برايش تهيه کرده بود، با ذوق و شوق آورد و گفت:« يوسف! بپوش ببينم بهت مي‌ياد؟ ».

يوسف کت و شلوار را از دست او گرفت. نگاهي کرد و گفت:« بهتره نپوشمش. من شهيد مي‌شم اون‌وقت به عنوان لباس نو مي‌شه به يک نيازمند داد. ».

خاطره ای از شهید یوسف اجاقی

مادر خونه

خیلی با محبت بود. با خوش اخلاقی و متانت خود انسان را آرام میکرد. غم و غصه را میبرد. حتی شده بود من بداخلاقی میکردم  ولی او هیچوقت حتی یک داد هم نکشید! سر زبان همه بود که میگفتند: ببینید فلانی با زنش چطوری رفتار میکند..

گاهی دو ماه نبود. وقتی می آمد٬ با کارها و خوبیهایش جبران میکرد.

مسافرت میرفتیم مشهد. وقتی به مشهد میرسیدیم میگفت: بچه ها مال من٬ شما کار نداشته باش! بچه ها را مراقبت میکرد٬ میگفت: تا حالاتو بچه ها را نگه میداشتی٬ حالامن میخواهم نگه دارم. شوخی میکرد و میگفت: الآن مامان منم! به بچه ها میگفت: هر کاری دارید الآن به من بگید٬ مامانتون به اندازه کافی زحمت کشیده.

منبع: ماهنامه امتداد ش ۲۱ ٬ به نقل از همسر روحانی شهید غلامحسین حقانی 

« جهاد اقتصادی » به روش آندرانیک

 ایمیلی از یکی از دوستانم به دستم رسید که حیفم آمد شما آنرا نخوانید.. حتما تا انتها بخوانید.. ارزشش را دارد..
« جهاد اقتصادی » به روش آندرانیک
همسایه مان است؛ ۲ خانه آن طرف تر. کجا؟ در محله مجیدیه که بخش جنوبی اش، اقلیت نشین است. نه اینکه در «مجیدیه جنوبی» همه همسایه ها ارمنی باشند. ارمنی هم دارد. یک کوچه کم و یک کوچه زیاد… اما برویم سر وقت همسایه مان جناب آندرانیک که ۶۵ سالش است و تازگی ها با عصا راه می رود. آدم خوبی است. اهل محل تصدیق می کنند که تا به حال آزاری از خودش و خانواده اش ندیده اند. انصافا همسایه بسازی اند. آرام و سر به زیر و مردم دار.
 ¤ ¤ ¤
 دیشب ساعت ۹ شب زنگ در خانه به صدا درآمد. یعنی کیست؟ این را خانمم پرسید. اول فکر کردم «آقای پاکی» است و آمده «ماهیانه» بگیرد، ولی «اف اف» را که برداشتم، از همان «سلام، شب به خیر» گفتنش، فهمیدم که آندرانیک است. رفتم دم در. گمانم کار واجبی داشت. هوای بیرون؟ به شدت بهاری. خیلی زود رفت سر اصل حرف و پرسید؛ از «بیت رهبری» تلفنی، چیزی داری؟ گفتم: همان شماره ۴ رقمی ای را دارم که خیلی ها دارند. گفت: می شود بگویی؟ گفتم. شماره را چند باری تکرار کرد که حفظ شود. پرسیدم؛ حالا کارت چیست؟ گفت: حالا! دوباره پرسیدم. باز هم نگفت. همین نگفتنش کنجکاوم کرد که بدانم قصه چیست. نمی دانم چرا و به کدام دلیل، قسمش دادم به «ادموند» که بگوید. حتی نمی دانم کارم درست بود یا نه، اما هرچه بود، نقشه ام گرفت و گفت: تو که غریبه نیستی، اما کسی چیزی نفهمد، بهتر است… و بعد ادامه داد: تو که وضع ما را می دانی. راستش ما به این پول هدفمندی یارانه ها احتیاجی نداریم. همان اول هم راستش نمی خواستم ثبت نام کنم. غرض اینکه دیشب وقتی سخنان رهبر را از تلویزیون شنیدم، دیدم که باید من هم برای «جهاد اقتصادی» یک قدمی بردارم. هرچه فکر کردم، عقلم به جایی قد نداد. تا اینکه خانم پیشنهاد داد این پول را بدهیم «بیت رهبری» تا هر جور که صلاح دانسته می شود، خرج امور اقتصادی کشور شود. ما که در کشور، امین تر از رهبر نداریم. گفتیم به وسع خودمان کمکی کرده باشیم به «جهاد اقتصادی».
 ¤ ¤ ¤
 شاید برای شما در مقام خواننده باور آنچه که نوشتم؛ سخت باشد، اما برای من به عنوان همسایه چند ساله جناب آندرانیک، اصلا اتفاق عجیبی نبود. پس بگذار کمی از آندرانیک بیشتر برایتان بنویسم. آن «ادموند» که وسط مطلب، آندرانیک را به او قسم دادم، «ناهاراک» است. می دانی «ناهاراک» به زبان ارامنه یعنی چه؟!… یعنی «شهید». «ادموند» تنها پسر این خانواده ارمنی، در مرحله اول عملیات «الی بیت المقدس» به شهادت رسید. در یکی از خیابانهای فرعی مجیدیه، تا همین اواخر عکسش را زده بودند، که به دلیل تعریض خیابان و کلا حذف دیوار، تمثال هم خود به خود حذف شد. حذف اینگونه باز یک توجیهی دارد، آنچه اصلا موجه نیست، این است که به جای عکس ستاره ها، می بینی که نقاشی سبک نمی دانم «چی چیسم» گذاشته اند که بعد از ۲ ساعت تماشا هم نخواهی فهمید منظور نقاش را!… نه! هنوز خیلی چیزها از آندرانیک هست که دوست دارم برایت بگویم. یکی اینکه «آقا» آن زمان که رئیس جمهور بودند، به خانه این شهید هم -مثل خانواده خیلی از شهدای دیگر- می روند. عکسی از این دیدار یار، همیشه در جیب لباس آندرانیک هست، و گاهی برای آنکه مثلا حال من را بگیرد، عکس را نشان می دهد و پز می دهد که؛ نگاه کن! با خامنه ای عکس دارم. سایز بزرگ این عکس را هم زده روی دیوار خانه اش. یکی هم قاب کرده و گذاشته روی دیوار مغازه اش، که از آن سوپرمارکت های بسیار مرتب و منظم است… دیگر چه بگویم از آندرانیک برای شما؟!… آهان! در همان دیدار «حضرت ماه» از خانه ستاره اش -که در آزاده بودن، هم دین ماست- «آقا» از مادر شهید سؤالی می کنند، که این مادر جواب می دهد؛ ما دوست داریم بیشتر شما برای ما حرف بزنی. اما «آقا» می گویند؛ من اینجا آمده ام که بشنوم؛ برایم از شهیدتان «ادموند» بگویید. چند سالش بود؟ متاهل بود؟ عکسش چقدر قشنگ است. چقدر لباس سربازی می آمد به ایشان… خب از این شهید برایم بگویید… و مادر ادموند خواست صحبت را شروع کند که اشک مجالش نداد. هنوز هم هر وقت می خواهد چیزی از ادموند بگوید، بغض می کند و می زند زیر گریه. همین یک پسر را داشت. باید مادر باشی که بفهمی چه می کند داغ اولاد با دل آدم.
 ¤ ¤ ¤
 آندرانیک برایم بارها و بارها خاطره آن دیدار را تعریف کرده. ظاهرا وقتی که می بیند خانمش قادر به سخن نیست، خود رشته کلام را در دست می گیرد و جایی از حرفهایش می گوید که ادموند برای حفظ خاک وطن رفت و به شهادت رسید، اما مادر ادموند ناگهان با هر زحمتی که بود، اشکش را پاک می کند و جمله ای به زبان ارمنی می گوید. «آقا» می گویند؛ خب اگر رازی نیست، فارسی بگویید ما هم متوجه شویم، که مادر ادموند همان جمله را اما این بار به زبان فارسی تکرار می کند: «اشتباه گفتی آندرانیک! ادموند به فرمان خمینی رفت جبهه. مگر یادت نیست همیشه می گفت؛ اگر خمینی نبود، از این خاک که چیزی نمی ماند.»
 ¤ ¤ ¤
 آندرانیک همیشه می گوید؛ ما این رهبر را این جمهوری اسلامی را این خاک را درست مثل شما دوست داریم… آندرانیک شعار نمی دهد؛ برای این چیزهایی که می گوید، جان جگرگوشه اش را داده. آندرانیک همیشه می گوید، ما این اسلام را اندازه شما دوست داریم… آندرانیک شعار نمی دهد؛ یکی ۲ سال پیش باید بودی و می دیدی که وقتی قصه پر غصه «قرآن سوزی» در غرب اتفاق افتاد، چگونه کلیسای مجیدیه به تکاپو افتاد و در مجیدیه، ارامنه عزیز چه راهپیمایی باشکوهی در حمایت از «کتاب الله» انجام دادند… و باید می بودی و می دیدی که آندرانیک با همان عکسی که از «آقا» دارد، در راهپیمایی شرکت کرده بود. آندرانیک همیشه می گوید؛ ما تا پای جان برای حفاظت از جمهوری اسلامی ایستاده ایم… آندرانیک شعار نمی دهد؛ هر وقت که آمریکایی های گوانتانامو و ابوغریب، برای اقلیت ساکن در جمهوری اسلامی، دایه مهربانتر از مادر می شوند، آندرانیک برایم از قتل عام اعضای «گروه دیویدیه» توسط همین کاخ سفید سخن می گوید… و می گوید که رای ما در مجلس، همیشه به آن وکیلی داده شده است، که این جور مواقع تو دهنی به آمریکا می زند.
 ¤ ¤ ¤
 راستی! تا یادم نرفته بگویم که آندرانیک از بر و بچه های اصلی و پای کار هیئت ارامنه تهران در میدان ۷ تیر است. هیئتی که از اول محرم تا شام غریبان، سالهاست که خیمه عزای هموطنان باغیرت و آزاده ارامنه برای «حسین شهید» است. بگذریم که «روز تاسوعا» آندرانیک خودش در خانه اش خرج می دهد و با اسم زیبای «عموجان! العطش» مراسم می گیرد و سیاه می پوشد و… همیشه می گوید؛ «اباالفضل» برای ما هم هست… !

عشق و تکلیف

نامه ای به فرزند شهید

دلتنگی برای سرباز ولایت

سفر پر ماجرای من(قسمت سوم)

با عرض سلام به شما دوستان لجمنی.بسیار خوشحالم از اینکه فرصتی شد تا بتونم براتون دوباره بنویسم.خیلی ازتون ممنونم به خاطر نظرات قشنگی که برام فرستادید.این دفعه هم من دیر کردم و نتونستم به موقع مطلبم رو براتون بنویسم با این حال از شما دوستان عزیزم معذرت میخواهم.خب زیاد پر حرفی نکنم و بریم سر اصل مطلب امروزمون.صبح که از خواب بلند شدیم دیدیم که داخل اتوبوس چه اوضاعیه.هیچ چیزی جای خودش نبود و هر وسیله ای یک جا افتاده بود.منتظر بودیم تا یک جا اتوبوسمون نگه داره و ما هم بتونیم به سر وضع خودمون و وسایلمون برسیم.صبحانه رو هر جوری که شد خوردیم...اتوبوس از تهران رد شده بود و به سمت تبریز در حرکت بود. اتفاقات خنده داری در تبریز و بقیه ی راه برامون افتاد که الان جای گفتنش نیست و بعد از ماه صفر براتون می نویسم.پس تا بعد خدا حافظ

امام رافت

سنگ صبور خانواده شهدا

مهمان عزيز

تربیت حسینی

ببینید عَلم در دست کیست ؟

خطیب گرانقدر حجه الاسلام و المسلمین محمد مهدی ماندگاری در جلسه ای به ذکر خاطره ای از استاد اخلاق  مرحوم  آیت الله میرزا عبدالکریم حق شناس تهرانی  (اعلی الله مقامه الشریف ) پرداخت: پس از ارتحال شیخ العلماء و المجتهدین حضرت آیت الله العظمی اراکی ، تعدادی از طلاب خدمت آیت الله حق شناس رسیدند و از ایشان سوال کردند:اکنون " اعلم " کیست؟ ایشان درپاسخ فرمودند: مهم نیست اعلم کیست ، مهم اینست که اکنون " عَلم " در دست کیست ؟

3rd

خاطره ای از دکتر احمدی نژاد

در مراسم اختتامیه ى اردوى جنوب، از طرف دانشگاه به اساتیدى که همراهمان آمده بودند،نفرى یک لوح تقدیر و یک سکه ى بهار آزادى دادیم.بعداز بازگشت از اردوى جنوب، دکتر مرا به اتاقش خواست و گفت مى خواهد به واحد فرهنگى دانشگاه کمک کند.مبلغى معادل بهاى سکه را که داخل پاکتى گذاشته بود داد دستم.
                                                     برگرفته از مجموعه خاطرات منتشر نشده دکتر احمدی نژاد

تبرک

هنوز فکر میکرد بچه هلی روایت فتح قرار است بیایند.با همان لباس ساده و خانگی در را باز کرد و ماتش برد!

حالش خوب نبود. مدتی قبل٬ در تصادفی آسیب دید و همسرش را نیز از دست داده بود. از آقا خواهش کرد دستی بر سر و شانه اش بکشد.

عکس شهیدش را در آغوش گرفته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت.

آقا نوازشش میکرد و دلداریش میداد. عینک پیرمرد را برداشت٬ اشک هایش را پاک کرد و دست خیسش را به صورت خود کشید.

پیرمرد آرام شده بود.

                                                                      برگرفته از مجموعه "جای پای باران"

سفر پر ماجرای 2

با عرض سلام و خسته نباشید به دوستان لجمنی . عرضم به خدمتتون که این یک روز ما خیلی طول کشید و من واقعا از شما معذرت میخوام.راستش توی این چند هفته اتفاقات زیادی برام افتاد که گفتنش یک ذره طول میکشه.خُبببببب بریم سره ادامه ی داستان....

صبح روز اوّل که از خواب بیدار شدیم دیدیم که اتوبوسمون خِراب شده اونم چی؟؟؟؟؟یکی از کمک های عقب اسکانیا شکسته بود و توی دامغان هم خراب شده بود. خوشبختانه یک حسینیه همون ورا بود و ما وسایلمونو برداشتیم وبردیم توی حسینیه.

یک یکه پیرِمرد ها روی سرمون خراب شده بودند و همش بهمون قُررر میزدند تا یکی از بچه ها ابٍلفضل گفتش که بدو یک کوفتی،زهر ماری،لااقل دردی بده بهشون کوفت کنن که مغزمونو رنده کردن(عین سوهان برای اعصابمون بودند)صبحانه رو یک جوری دادیم خوردند و اینجا بود که من معنای دقیق زنبیل گذاشتن رو فهمیدم.عرضم به خدمتتون که یکی یکی شون فلاکساشون رو قطار کرده بودند پشت سر سماور.

ناهارمون رو توی همون حسینیه خوردیم و بعدش هم راننده ی اتوبوس به ما گفت که من نمیتونم باهاتون بیام و وسایلامونو کنار خیابون ریخت و خودشو یه ذره تعمیر کرد که به مشهد برسه و رفت ت ت ت .

از مشهد یک اتوبوس به سمت ما حرکت کرد،بعدش فهمیدیم که یک اتوبوس از سوریه داره بر میگرده و دوستانم داشتند تلاش خودشون رو می کردند که او اتوبوسرو برامون هماهنگ کنن که این اتّفاق افتاد.(راننده ی اتوبوس آشنا بود که تا ساعت 24 طول کشید وگرنه باید ما شب رو توی خیابون سر میکردیم چون ما رو از توی حسینیه انداختن بیرون)،حالا فکرشو بُکن چه بلایییی میخواست سرمون بیاد.

گشت آگاهی هی رد میشد و یه جورایی به ما نیگاه میکرد که باید اونجا میبودی و میدیدی ما چه حالی داشتیم.

شاممون رو به مشقّت کوفت کردیم و منتظر اوتوبوس بودیم که بعد ساعت ها اومد و ما وسایلمون رو با اون خستگی یه جوری ریختیم توش و حرکت کردیم به سمت تهران...

بقیشو تو کَفِش باشین چند روز دیگه قسمت بعدی رو می نویسم(این دفعه دیگه واقعاً می نویسم) یاعلی


روایت لحظه ها

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید!

آن زمان من مسئول فرهنگى دانشگاه علم و صنعت بودم. براى دیدار از مناطق جنگى جنوب،دانشجوها را به خوزستان برده بودیم. دکتر هم به همراه یکى-دونفردیگر از اساتید به دعوت ما آمده بودند.شب اوّل جاى مناسبى براى اسکان نبود .بچه هارا درسد کارون اسکان دادیم. پتو هم به اندازه ى کافى نبود.آن شب تا صبح من و دکتر احمدی نژاد نشستیم با هم به صحبت کردن.انگار یکى از ماها بود.اصلا"به روى خودش نیاورد جایى براى استراحت وپتویى براى گرم شدن ندارد. شب بعد هم براى اسکان دانشجوها به مشکل برخوردیم. بعد از کلى دوندگى بالاخره جایى پیدا کردیم ودانشجوها را اسکان دادیم.یکى از بچه ها کسالت شدیدى پیدا کرده بود و باید او را به یک مرکز درمانى مى رساندیم.دکتر که متوجه مشغله ى زیاد ما شده بود،گفت آن دانشجو را براى معالجه به یک بیمارستانى-جایى مى رساند. وقتى برگشتند، آن دانشجو به دوستانش گفته بود،پول ویزیتش را دکتر،خودش حساب کرده و به او اجازه نداده دست به جیبش ببرد! آن شب قرار بود شام را از جایى خارج شهر برایمان بیاورند.وقتى آوردند،دیدیم یخ کرده. با وجود خستگى زیاد، با چند نفر از بچه ها دیگ غذا را بردیم داخل آشپزخانه ى محل اسکان تا دوباره گرم کنیم.دیدیم دکتر هم آمد داخل آشپزخانه و از ما پرسید اگر کمکى لازم داریم بیاید کمکمان. خسته ومستأصل گفتیم:نه !آقاى دکتر !شما بفرمایید.الان غذا رامى آوریم!دکتر بدون توجه به تعارفِ ما آمد تو و شروع کرد به کمک به ما تا غذا را گرم کنیم.داخل ظرف ها بکشیم و بین دانشجوها توزیع کنیم.

تیزهوشی

مدير دبستان با خودش فکر کرد و به اين نتيجه رسيد که حيف است مصطفي در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدي نامي که مدير آن جاست صحبت کند. البرز دبيرستان خوبي بود،ولي شهريه مي گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسيد . بعد يک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفي جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولي . شهريه هم لازم نيست بدهي.»

                                                    بر اساس خاطره ای از شهید چمران