زندگی اشرافی!!!!
راوی: سردار سرلشكر رحيم صفوي (فرمانده كل سپاه)
راوی: سردار سرلشكر رحيم صفوي (فرمانده كل سپاه)

ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر (چمران) رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»
يوسف کت و شلوار را از دست او گرفت. نگاهي کرد و گفت:« بهتره نپوشمش. من شهيد ميشم اونوقت به عنوان لباس نو ميشه به يک نيازمند داد. ».
خاطره ای از شهید یوسف اجاقی
گاهی دو ماه نبود. وقتی می آمد٬ با کارها و خوبیهایش جبران میکرد.
مسافرت میرفتیم مشهد. وقتی به مشهد میرسیدیم میگفت: بچه ها مال من٬ شما کار نداشته باش! بچه ها را مراقبت میکرد٬ میگفت: تا حالاتو بچه ها را نگه میداشتی٬ حالامن میخواهم نگه دارم. شوخی میکرد و میگفت: الآن مامان منم! به بچه ها میگفت: هر کاری دارید الآن به من بگید٬ مامانتون به اندازه کافی زحمت کشیده.
منبع: ماهنامه امتداد ش ۲۱ ٬ به نقل از همسر روحانی شهید غلامحسین حقانی
با عرض سلام به شما دوستان لجمنی.بسیار خوشحالم از اینکه فرصتی شد تا بتونم براتون دوباره بنویسم.خیلی ازتون ممنونم به خاطر نظرات قشنگی که برام فرستادید.این دفعه هم من دیر کردم و نتونستم به موقع مطلبم رو براتون بنویسم با این حال از شما دوستان عزیزم معذرت میخواهم.خب زیاد پر حرفی نکنم و بریم سر اصل مطلب امروزمون.صبح که از خواب بلند شدیم دیدیم که داخل اتوبوس چه اوضاعیه.هیچ چیزی جای خودش نبود و هر وسیله ای یک جا افتاده بود.منتظر بودیم تا یک جا اتوبوسمون نگه داره و ما هم بتونیم به سر وضع خودمون و وسایلمون برسیم.صبحانه رو هر جوری که شد خوردیم...اتوبوس از تهران رد شده بود و به سمت تبریز در حرکت بود. اتفاقات خنده داری در تبریز و بقیه ی راه برامون افتاد که الان جای گفتنش نیست و بعد از ماه صفر براتون می نویسم.پس تا بعد خدا حافظ

حالش خوب نبود. مدتی قبل٬ در تصادفی آسیب دید و همسرش را نیز از دست داده بود. از آقا خواهش کرد دستی بر سر و شانه اش بکشد.
عکس شهیدش را در آغوش گرفته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت.
آقا نوازشش میکرد و دلداریش میداد. عینک پیرمرد را برداشت٬ اشک هایش را پاک کرد و دست خیسش را به صورت خود کشید.
پیرمرد آرام شده بود.
برگرفته از مجموعه "جای پای باران"
با عرض سلام و خسته نباشید به دوستان لجمنی . عرضم به خدمتتون که این یک روز ما خیلی طول کشید و من واقعا از شما معذرت میخوام.راستش توی این چند هفته اتفاقات زیادی برام افتاد که گفتنش یک ذره طول میکشه.خُبببببب بریم سره ادامه ی داستان....
صبح روز اوّل که از خواب بیدار شدیم دیدیم که اتوبوسمون خِراب شده اونم چی؟؟؟؟؟یکی از کمک های عقب اسکانیا شکسته بود و توی دامغان هم خراب شده بود. خوشبختانه یک حسینیه همون ورا بود و ما وسایلمونو برداشتیم وبردیم توی حسینیه.
یک یکه پیرِمرد ها روی سرمون خراب شده بودند و همش بهمون قُررر میزدند تا یکی از بچه ها ابٍلفضل گفتش که بدو یک کوفتی،زهر ماری،لااقل دردی بده بهشون کوفت کنن که مغزمونو رنده کردن(عین سوهان برای اعصابمون بودند)صبحانه رو یک جوری دادیم خوردند و اینجا بود که من معنای دقیق زنبیل گذاشتن رو فهمیدم.عرضم به خدمتتون که یکی یکی شون فلاکساشون رو قطار کرده بودند پشت سر سماور.
ناهارمون رو توی همون حسینیه خوردیم و بعدش هم راننده ی اتوبوس به ما گفت که من نمیتونم باهاتون بیام و وسایلامونو کنار خیابون ریخت و خودشو یه ذره تعمیر کرد که به مشهد برسه و رفت ت ت ت .
از مشهد یک اتوبوس به سمت ما حرکت کرد،بعدش فهمیدیم که یک اتوبوس از سوریه داره بر میگرده و دوستانم داشتند تلاش خودشون رو می کردند که او اتوبوسرو برامون هماهنگ کنن که این اتّفاق افتاد.(راننده ی اتوبوس آشنا بود که تا ساعت 24 طول کشید وگرنه باید ما شب رو توی خیابون سر میکردیم چون ما رو از توی حسینیه انداختن بیرون)،حالا فکرشو بُکن چه بلایییی میخواست سرمون بیاد.
گشت آگاهی هی رد میشد و یه جورایی به ما نیگاه میکرد که باید اونجا میبودی و میدیدی ما چه حالی داشتیم.
شاممون رو به مشقّت کوفت کردیم و منتظر اوتوبوس بودیم که بعد ساعت ها اومد و ما وسایلمون رو با اون خستگی یه جوری ریختیم توش و حرکت کردیم به سمت تهران...
بقیشو تو کَفِش باشین چند روز دیگه قسمت بعدی رو می نویسم(این دفعه دیگه واقعاً می نویسم) یاعلی
آن زمان من مسئول فرهنگى دانشگاه علم و صنعت بودم. براى دیدار از مناطق جنگى جنوب،دانشجوها را به خوزستان برده بودیم. دکتر هم به همراه یکى-دونفردیگر از اساتید به دعوت ما آمده بودند.شب اوّل جاى مناسبى براى اسکان نبود .بچه هارا درسد کارون اسکان دادیم. پتو هم به اندازه ى کافى نبود.آن شب تا صبح من و دکتر احمدی نژاد نشستیم با هم به صحبت کردن.انگار یکى از ماها بود.اصلا"به روى خودش نیاورد جایى براى استراحت وپتویى براى گرم شدن ندارد. شب بعد هم براى اسکان دانشجوها به مشکل برخوردیم. بعد از کلى دوندگى بالاخره جایى پیدا کردیم ودانشجوها را اسکان دادیم.یکى از بچه ها کسالت شدیدى پیدا کرده بود و باید او را به یک مرکز درمانى مى رساندیم.دکتر که متوجه مشغله ى زیاد ما شده بود،گفت آن دانشجو را براى معالجه به یک بیمارستانى-جایى مى رساند. وقتى برگشتند، آن دانشجو به دوستانش گفته بود،پول ویزیتش را دکتر،خودش حساب کرده و به او اجازه نداده دست به جیبش ببرد! آن شب قرار بود شام را از جایى خارج شهر برایمان بیاورند.وقتى آوردند،دیدیم یخ کرده. با وجود خستگى زیاد، با چند نفر از بچه ها دیگ غذا را بردیم داخل آشپزخانه ى محل اسکان تا دوباره گرم کنیم.دیدیم دکتر هم آمد داخل آشپزخانه و از ما پرسید اگر کمکى لازم داریم بیاید کمکمان. خسته ومستأصل گفتیم:نه !آقاى دکتر !شما بفرمایید.الان غذا رامى آوریم!دکتر بدون توجه به تعارفِ ما آمد تو و شروع کرد به کمک به ما تا غذا را گرم کنیم.داخل ظرف ها بکشیم و بین دانشجوها توزیع کنیم.
مدير دبستان با خودش فکر کرد و به اين نتيجه رسيد که حيف است مصطفي در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدي نامي که مدير آن جاست صحبت کند. البرز دبيرستان خوبي بود،ولي شهريه مي گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسيد . بعد يک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفي جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولي . شهريه هم لازم نيست بدهي.»
بر اساس خاطره ای از شهید چمران