کت و شلوار عید
انگار نه انگار که شب عيد بود. او در عالم ديگري سير ميکرد. مادرم لباسي
را که برايش تهيه کرده بود، با ذوق و شوق آورد و گفت:« يوسف! بپوش ببينم
بهت ميياد؟ ».
يوسف کت و شلوار را از دست او گرفت. نگاهي کرد و گفت:« بهتره نپوشمش. من شهيد ميشم اونوقت به عنوان لباس نو ميشه به يک نيازمند داد. ».
خاطره ای از شهید یوسف اجاقی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:2 توسط پویان
|
لجمن:لبه جلوئی منطقه نبرد ، و اینک افسران جوان جنگ نرم در خط مقدم جبهه فرهنگی با مدد از امام خامنه ای قلم می زنند.