انگار نه انگار که شب عيد بود. او در عالم ديگري سير مي‌کرد. مادرم لباسي را که برايش تهيه کرده بود، با ذوق و شوق آورد و گفت:« يوسف! بپوش ببينم بهت مي‌ياد؟ ».

يوسف کت و شلوار را از دست او گرفت. نگاهي کرد و گفت:« بهتره نپوشمش. من شهيد مي‌شم اون‌وقت به عنوان لباس نو مي‌شه به يک نيازمند داد. ».

خاطره ای از شهید یوسف اجاقی